شاعر گمنام

یه شاعر گمنام ، آروم نمیگرفت از اینکه یه زن بود، دلشوره میگرفت اون وقت تنهایی، ترانه مینوشت آرزوهاشو، بهانه میگرفت

یه شاعر گمنام ،شعراشُ خاک کرده
همیشه تنهایی ، اشکاشُ پاک کرده
یه شاعر گمنام ، تو یه آشپزخونه
واسه دلِ خودش ، ترانه میخونه

کسی نمیدونه ، زنی که داغونه
تموم این خونه ، براش یه زندونه
یه زن که درداشو،تو ی خودش ریخته
همه ی حرفارو،به گوشش آویخته

کسی نمیدونه ، چه سختیایی کشید
توی همین خونه ، چه حرف هایی شنید
یه زن که تو خودش ، هزار دفعه شکست
رو همه سختیا ، بازم چشماشو بست

حتی همسفرش ، اونو تنها میزاشت
دلشُ میشکست ،کسی که دوسش داشت
وقت تنهایی ، ترانه مینوشت
آرزوهاشو ، بهانه میگرفت

یه شاعر گمنام ، آروم نمیگرفت
از اینکه یه زن بود، دلشوره میگرفت
اون وقت تنهایی، ترانه مینوشت
آرزوهاشو، بهانه میگرفت

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

155
۳

  • سلام خواهر گل ترانه شما رو خوندم شروع خوبی داشت ولی کم کم زیادی وارد جزیات شد که در ترانه از حوصله شنونده خارجه سعی کن داستان ترانه ت رو همیشه جوری تنظیم کنی که شنونده رو همیشه جذب کنه ترانه با سبک های دیگه کاملا متفاوته ریتم و اهنگ داره باید خیلی چیزا رو در نظر گرفت
  • از نگاه زیباتون ممنونم.خوشحال میشم نظرتون رو برام بنویسید