غزل

حیران

مرا جانی فقط هست و تو آن جانی

برای درد من همواره درمانی
 
نگاه آبی ات به پاکی دریاست
لب سرخت شبیه سیب ِ لبنانی
 
چنان بردی قرار از قلب مغرورم
که چنگ رودکی از شاه سامانی
 
نه تنها من چنین حیرانم از عشقت
که کل شهر گشته غرق حیرانی
 
شود سنجیده گر با بوی موی تو
ندارد بو گلاب ناب ِ کاشانی
 
سیاهم چون شب و پرنور چون ماهی
شب من می شود با تو چراغانی

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

درباره‌ی vahid farzane

متولد سال 1373/08/05 در شهرستان شیروان، در حال تحصیل در مقطع کارشناسی رشته مهندسی نقشه برداری در دانشگاه صنعتی نوشیروانی وبلاگ شخصی http://vahidfarzane.mihanblog.com