….::: کابوس :::….

خاطرت خیلی عزیز بود واسه من،انتهای آرزوم بودی یروز
با وجود این که رفتی بی وفا ، بازم عاشق و دیوونتم هنوز
یادمه حلولِ چشمات رو به من،اون شب برفی و سرد و سوت وکور
توکه ادعای عاشقیت می شد ، چه جوری دلت اومد بری چه جور
یه بغل خاطره دارم از چشات،نمیشه ساده ازت دل بکنم
هنوزم بعد وداع و رفتنت ، عطر آغوش تو مونده رو تنم
خیلی وقته دوری از نگاه من،شدی بازیچۀ دست این و اون
طفلی این دلم شکست و دم نزد،تو هجوم طعنه های دیگرون
به تو خو گرفته بود دلم عجیب،جوری که نمیشد از تو دل برید
فکر اینجاش و نکردم که یه روز،حتی خواب چشماتم نمیشه دید

از این نویسنده بیشتر بخوانید: