حادثه

زندگیم پشت هم ردیف کرده
ماجراهای تلخ و تکراری
قلبم از حادثه شکست خورده
با هجوم زخم های رگباری

هر نفس صدام تو خودم‌ پیچید
پشت هر پله ای که مکث کردم
پله ی صعود من رویا بود
احساسمو تبدیل به عکس کردم

باختمو رنگ شب گرفت ذهنم
زوزه ی گرگ گله یادم بود
جای خنجرش یادگاری شد
مجرم فقط این دل سادم بود

لحظه ها گم شدن تو آغوشم
حادثه پشت در کمین کرده
ترسم از اتفاق فردا نیست
نکنه اون گرگه ، باز برگرده !

چشممو بستمو تو خاموشی
همه ی گذشتمو بخشیدم
زود چراغ این اتاق روشن شد
هر چی اتفاق افتاد ، خواب دیدم !

از این نویسنده بیشتر بخوانید: