شهر رویا

تو چشاش هجومه مرگه
رو تنش زخم هزار درد
کوچیکه اما میجنگه
بهتر از هزار هزار مرد
نمیدونه که چرا اون
همیشه انقدر مریضه
موهای ناز و بلندش
داره تازگی میریزه
دستای کوچیکش دیگه
جای سالمی نداره
از مادر میخواد که دیگه
اونو هی دکتر نیاره 
یادشه قدیمارو که
مادرش همش میخندید
اما حالا گریه میکرد
وقتی دکترارو میدید
نمیفهمید سرطانو
اما میفهمید که میره
مثل فرزاد عزیزم
اونم میخواد پر بگیره
یادشه خوب که پریشب
تو خوابش فرشته رو دید
دوباره فرشته مو داشت
میدوید و باز میخندید
با خنده اونو صدا کرد
دستاشو داد به فرشته
دوستش آروم گفت تو گوشش
درمان ما تو بهشته
با یه لبخند از ته دل
مادر و بوسید و خوابید
بیچاره مادر خستش
آخرین بار اونو بوسید
میدونست امشب تو خوابش
باز میره به شهر رویاش
دیگه هیچ دردی نداره
میرسه به آرزو هاش

از این نویسنده بیشتر بخوانید: