دخترهفده ساله

تو همون دخترهفده ساله ای

که شب و روز پشت پنجره می موند

همون که به خاطرش مدرسه رو

یه جوون عاشق هرروز می پیچوند

توهمون دخترهفده ساله ای

که می گفت عاشقمه دوستم داره

که می گفت وقتی منو نمی بینه

شب و تا صبح چش(م) رو هم نمیزاره

من همون جوونی ام به خاطرت

خیلی حرفا می شنید دَم نمی زد

ازهمه دنیا فقط تورو می خواست

جمله ی دوستت دارم کم نمی زد

روزای خوبی و داشتیم می دیدیم

یهو دیدم ابروهات قیچی شده

یادمه چشات و دزدیدی ازم

رسیدم پیشت بپرسم چیشده

داره سال ها میگذره از اون روزا

هنوزم چن(د) تا سوال توُ ذهنمه

آخه مجبورت نکردم که بگی

بگی که دوستم داری یه عالمه

توهمون دختر هفده ساله ای

حالادیگه بچه داری میکنی

من هنوز مات همون پنجره ام

اما تو عشقت و یاری میکنی

۱۹۸
۱