احساس بی مرز

سلام خدمت دوستان عزیزم

گاهی حسودی می کنم خیلی
به عینک رو بالشِ چشمات
یا دستایی که خسته تر می شی
دنیاش میشه مالشِ چشمات

گاهی تموم آرزوم اینه
من جای اون آیینه ی قدّی
خیره بشم توو چشمای نازت
دیگه نباشه بین ما سدّی

اینارو میگم تا بدونی که
فرق داری با هرکی که میشناسم
دست خودم نیست پیش تو حتی
تبدار میشه قلب احساسم

نشکن شعاع مهربونیتو
با عاشقت هم مهربونی کن
حجم جهانم بی تو خالی از
لبخند شد پادرمیونی کن

دنیام وقتی که تورو داره
یک جور خاصی خواستنی میشه
پیش تو خواب حتی تو بیداری
رویایی و دوست داشتنی میشه

باور کن این حرفامو باور کن
من بی تو یعنی آخرِ راهم
یا این نفس هارو بگیر از من
یا هم نفس میشیم ما باهم

احساس بی مرزو به تو دادم
شاید نگاهت رو به من واشه
آخه برای فتح این دریا
باید یه اقیانوس پیداشه

محمد قاسمی (شاهد)

۹۸۶
۲۰

  • سلام آقای قاسمی
    باور کن این حرفامو باور کن
    من بی تو یعنی آخر راهم
    یا این نفس هارو بگیر از من
    یا هم نفس میشیم ما باهم
    بسیار زیبا بود احسنت.

  • درود آقای قاسمی
    ترانه زیبایی سرودید ولی این بند :

    گاهی حسودی می کنم خیلی
    به عینک رو بالشِ چشمات
    یا دستایی که خسته تر می شی
    دنیاش میشه مالشِ چشمات

    مشکل نگارشی داره ضمنا تشبیه چشم به بالش زیاد جالب نیست! کلا این بند و اگه ندید بگیریم بقیه کار خیلی خوب شده هرچند بعضی از جاها وزن به هم خورده
    همیشه پیروز باشید

    • سلام حامد عزیز.
      اولاینکه ممنونم هستی اینجا.
      دوم اینکه مشکل نگارشی که گفتی رو متوجه نشدم کجاشه و اینکه درمورد تشبیه هم اتفاقا خودمخیلی دوسش دارم.
      سوم اینکه اگر لطف کنی اشاره کنی چه جاهایی وزن بهم خورده ممنوم میشم.
      و در نهایت باز هم سپاس از حضورت.
      شادکام باشی و سبز.

  • سلام آقای قاسمی گرامی و عزیز
    آقا ما عادت داریم کارای خوب و قوی ازتون بخونیم و افتخار کنیم که تو مع ما حضور دارین
    ترانتون خیلی بااحساس و استادانه بود ولی من بند اولتون رو دوست نداشتم البته این سلیقه و نظر شخصی منه
    بقیه قسمتهای ترانتون رو واقعا دوست داشتم
    گاهی تموم آرزوم اینه
    من جای اون آیینه ی قدّی
    خیره بشم توو چشمای نازت
    دیگه نباشه بین ما سدّی

    اینارو میگم تا بدونی که
    فرق داری با هرکی که میشناسم
    دست خودم نیست پیش تو حتی
    تبدار میشه قلب احساسم

    نشکن شعاع مهربونیتو
    با عاشقت هم مهربونی کن
    حجم جهانم بی تو خالی از
    لبخند شد پادرمیونی کن

    عالی بود.ممنون از ارسالتون
    **موفق باشید**

    • سلام و درود بانو نجفی.
      ممنون از اینکه وقت گذاشتید و با دقت ترانه بنده رو خوندید.
      شرمنده میکنید منو با این توصیفاتتون.اختیار دارید، قلم شما استادانس و کارهای شما بسیار پخته.
      در موررد بند اول نظرتون خیلی محترمه هر چند بازم عرض میکنم که خودم این قسمتو دوس دارم.
      پایدار باشید.

  • سلام محمد جان
    کار بسیار زیبایی بود…به استثنای بند شروع ترانت…

  • سلام بسیار لذت برم از قلمتون.موفق باشید

  • سلام آقای قاسمی
    تبریک میگم به این حس و ترکیب زیبای ترانتون
    من با نظر آقای اکبری موافقم:
    ” تشبیه چشم به بالش زیاد جالب نیست!”
    ولی این چیزی اط زیبایی ترانه کم نمیکنه
    موفق باشید

    • سلام جناب رحیمی عزیز.
      خیلی لطف کردی نظرتو پای ترانم گذاشتید.
      نظر شما و همه دوستان همونطور که بارها عرض کردم برام مهم و قابل احترامه.
      باز هم ممنون.
      سبز باشید.

  • سلام و درود محمد جان
    ترانه زیبایی ازت خوندم،موفق و پیروز باشی

  • سلام آقای قاسمی ترانتونو خوندم و واقعا از خوندن ترانه تون لذت بردم آفرین به این احساس منتها در بند اول “به عینک رو بالشِ چشمات” متوجه منظورتون نشدم یعنی چی؟

    • سلام بانو وحیدی.
      ممنون که خوندید ترانه بنده رو.
      خوشحالم کارمو پسندیدید.
      منظورم اینه که حسودی میکنم به عینکی که اینقد نزدیکه به چشمای تو و روی چشم قرار میگیره. که اینجا از چشم به بالش تعبیر شده.
      باز هم ممنون از شما.
      شاد باشید و پایدار.

  • سلام محمد جان
    من هم با بند اول کار کنار نیومدم. به دو جهت اول اینکه به نظر من تعبیر زیبایی نشده دوم اینکه زمان در فعل “میشی” درست به کار نرفته. شاید منظور اقای اکبری از مشکل نگارشی همین باشه
    مورد دیگه ای که میخوام بهش اشاره کنم خاتمه ی کاره. از دریا و اقیانوس استفاده کردی که ارتباط قوی ای با کلیت کار نداره. ضربش ضعیفه. با شناختی که از قلمت دارم میتونی بهتر از این هم تمومش کنی
    موفق باشی

    • به به… سلام رضا جان.
      چقد خوشحالم که نظرتو پای کارم میبینم. ممنون.
      در مورد بند اول که فک کنم مد نظر تقریبا همه دوستان بوده و خب ظاهرا خیلی به دل دوستان عزیز من جمله شما نشسته.
      در مورد بند پایانی کار اتفاقا برعکس چیزی که شما گفتی من میخواستم تمام حرفمو توو بند پایانی بزنم بدین صورت که اونجا اقرار میکنم که دیگه تموم احساسمو که حد و حدودیم نداره میدم به این دلیل احساس بی حد و وصف چون که برای به دست آوردن یه چیز بزرگ باید یه گام بزرگ برداشت و یه کار بزرگ کرد.امیدوارم توضیحاتم کافی باشه.
      باز هم ممنونم از لطف حضورت.
      پیروز باشی همیشه.

  • سلام دوست ارجمند
    زیبا بود