خاطرات پینه بسته

ای داد از این فریادِ خسته، بیداد از اون چشمای کورِت
کنارم بودی و نمی دیدی، که هر شب میشم سنگِ صبورِت

کنارم بودی ولی انگار، نفس هاتو جایی جا گذاشتی
میدونستی که عاشقت بودم، به این دیوونگی عادت داشتی

من پٌر از مغلوب چشمای سیاهِت، نگاهِ تو یه جوری مرموزه
باید نخ بخرم بدم به مامان، که قلبمو با دستاش بدوزه

من هرآن به جنون نزدیک تر، توٌ هر فرصت تو فراری میشی
با رفتارای بیرحمانه گفتی، داری واسَم تکراری میشی

چجوری با بَعد روبرو شم؟ ، با خاطراتی که پینه بسته
ذهنم دیگه از تو رَد نمیشه، این بار کِشتیش به گِل نشسته

۴۷۶
۱