خشم

خشم

روو سراشیبی پلکات
سایه ای از خشم ِ جنگل
اشکو از چشات گرفته
بدونِ جادو و جنبل

تووی این وداع سنگین
قلبتو تردید سوزونده
گردش دنیای چشمات
بین خشم و گریه مونده

خشمتو هضم می کنی و
بغض میاد میون حرفات
جاری میشه اب چشمه
رود میشه چشمه ی زیبات

با کویر نرم دستام
راه رودتو میگیرم
خیس میشه عمق کویرش
کاش میشد اینجا بمیرم

بغض میاد توو راه حرفت
ابر چشمات خون میباره
تووی جنگ حرف و چشمات
رودخونه واژه میاره

یک کلام خدا نگهدار
موند واسم عذاب وجدان
تیزی ِ نفرین قلبت
دلو میخراشه پنهان

۸۱۰
۵۸

درباره‌ی نيما سكوت

نبسته ام به کس دل نبسته کس به من دل چو تخته پاره بر موج رها رها رها من ستاره ها نهفته اند در آسمان ابری دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من
عضویت