کوزه گر

کوزه گر ی که از تکه هایِ کوزه قلبشو می سازه
تا دوباره به این زندگی خودشو نبازه
شده آدمی که زمین خوردنُ تجربه کرده
دوباره روی پاهاش ایستاد ُ اما کسیُ ندیده
انگار مثل کوزه داخل کوره پخته شده
تحمل دردا براش راحت تر از همیشه شده
قلبی داره که همش از غصه لبریزه
مثل ابر بهاری که همش داره اشک میریزه
انگار قصه غربتُ برای مجنونِ لیلی گفتن
توی دلش بذر ی بنام غم تنهایی کاشتن
عشقی که داره برای همیشه ترکش میکنه
هیچ وقت سعی نکرده حالشو درک کنه
ذهنشو فقط فکر رفتن پر کرده بوده
دیگه چیزی براش مهم تر از رفتن نبوده

۶۰۸
۲