حالمو میدونی؟

صد بار به "تو" گفتم و "تو" نشنیدی
ویرون شدم و به گریه هام خندیدی

زندونیِ لحظه های بی "تو" میشم
اما "تو" ازم حال منو پرسیدی؟

حالم مثه بارونیِ که بی جوونه
احساسِ پرنده ای که فالش میخونه

حالم مثه دیواریِ که بی روزن
هر گوشۀ آجراش دارن میسوزن

حالم مثه برفیِ تو دستِ خورشید
که آب شدنو با چشم سردش میدید

حالِ "تو" ولی خوبه و آشوبم من
دلتنگیها آرامشِ من رو بردن

به حالِ بدی که تقصیر "تو" بود
به فالِ بدی که تاثیر "تو" بود

حالا منمو منو یه عالم احساس
درگیرِ شرایطی که از دور پیداس

صد بار به "تو" گفتم و تو نشنیدی
ویرون شدم و به گریه هام خندیدی

امید منتظری

۴۷۹
۴