یادمان

وقتی احساس تو دل ما مرده باشه

هیچ کسی حتی تورو یادش نمیاد

باز شروع شد شب بیقراریه من

چشم من باز مثل هر شب گریه میخواد

باز یادم میفته اون روزای زیبا

که چقدر ساده به لبخند میرسیدیم

که دلا خوش بودن  حتی توی سختی

وقتی که از لب هم بوسه میچیدیم

اما یک روز آسمون قهر کرد ورنجید

از جفای آدمکهای زمونه

رفت و نفرین شد شبای پرستاره

گفت دیگه خنده رو لبها نمیمونه

حق با اون بود.گریه شد مونس دلها

توهجوم سرد وتاریک زمستون

پای همدیگه نموندیم صافو عاشق

خبری نبود از عشق زیر بارون

حالا آدما با هم میجنگن انگار

کسی فکر خنده های آشنا نیست

عاشقا رسوا شدن توشهر قصه

دیگه خورشید توی فکر گندما(گندمها) نیست

کاش میشد بیدار شم از کابوس وحشت

ببینم دنیا بازم پر از بهاره

شبا ماه بازم ببینه  آسمون رو

ما بفهمیم زندگی همین یه باره….

۶۴۵
۲