کمند~~~

دارم سفر میکنم
به دشت ابروی تو
می رسد از هر طرف
عطر تو و بوی تو

من در همه زندگی
طوفان ندیده بودم
عاشق مرا که کردی
ویرانه شد وجودم

کمند ابروانت
آتش زده به جانم
آتش نشد گلستان
راهی بده نشانم

کمند ابروانت
با خود چه می سُراید
هر غزل از کمندت
این دل چه می رباید

با ساحل دو چشمت
میکنم استخاره
با دست خود بگیرم
دست تو را دوباره

کمند ابروانت
آتش زده به جانم
آتش نشد گلستان
راهی بده نشانم

کمند ابروانت
با خود چه می سُراید
هر غزل از کمندت
این دل چه می رباید

…سنتی…

۷۱
۱