فال

فال

این شعر در فروردین 1397 نوشته شده.

در کنج کافه هیچ ، ته بن بست ، جایی که عشق بوی جنون می داد

چشمان آهوی کف فنجان ، تقدیر و فالم رو نشون می داد

گرگی در آن چشمان آهو بود ، در این تضاد قافیه پنهان است

مثل دل و رویم که درگیرند ، دل خسته و رویی که خندان است

درندگی چشم معصومت ، سگ مستی شب های تارم شد

خودسوزم از سیگارهای خشک ، خون سرفه ها پیوسته کارم شد

این یاس و این احساس بیهوده ، هر روز و هر شب بی تو حالم بود

رفتی که برگردی ولی دیدم ، دلکندنت تعبیر فالم بود

مبهوت فال قهوه ی تلخم ، مخروب سیلم ، رو به ویرانی

تنهاییم با من چه خواهد کرد ؟ این قصه را تنها تو می دانی

بعد از تو کوه اقتدار من توی شلوغی سرت گم شد

آن قله ی مغرور دور از دست ، فتح هوس بازی مردم شد

بی تو در این شهر پر از خالی ، مفهوم هر ثانیه تکرار است

اینجا هوا را سخت محتاجم ، شوق نفس در نبض خودکار است

وقتی که فال و طالعم رو شد ، هر روز از آینده ترسیدم

وقتی که احساسم خمارت بود هر هرزه ای را عشق می دیدم

وقتی که قلبم از نبودت سوخت ، تنها دوای درد باران بود

راه فرار از بهت تنهایی پنجره ی رو به خیابان بود

۹۱
۵
۱