زمانی که قهری …

زمانی که قهری به قدری غریبم

که انگار هیشکی توو دنیا نباشه

که انگار من آدمم بدو خلقت

دلم تنگه و نیست حوّا که وا شه

 

چه حسّی به آدم ببین دست میده

اگه تووی دنیاش حوّا نباشه

بتونه توو هر نقطه ساکن شه امّا،

توو قلبِ عزیزش واسش جا نباشه

 

کجا روو کنه؟ با کی درد دلاشو؟

چه جوری غمِ کُنج قلبش دوا شه

چه بد! با تمومِ جهان! قهر باشی

چه خوبه! تمومش توویِ خواب باشه

 

نمی فهمی از عُمقِ این درد چیزی

نمی دونی اوج مصیبت کجاشه :

که حوّا و آدم باید قهر باشن

تا وقتی خدا واسطِ این دو تا شه

۱۵