غربت

گم شدم توو شهری که آدمکاش
سردن و بی جنب و جوش و ساکتن
دلاشون یخ زده و سنگی شدن
خشک و بی روحن مث یه ماکتن

چقد از دست خودم کلافه م و
غم و دلتنگی گرفته جونم و
کاشکی میشد برمیگشتم به عقب
یه هوس ازم گرفته خونه م و

دل بریدم از تموم زندگیم
به خیال اینکه اینجا بهتره
اما هیچ جا واسه من وطن نشد
توی غربت لحظه ها نمیگذره

هیچکسی نیس که بشه پناه من
توو روزایی که پرم از بی کسی
کاش میون این همه غربت و غم
تو مث فرشته از راه برسی

سختی و تلخی زیاده اما من
با همه دردا مدارا می کنم
واسه زنده موندنم توو این قفس
آخرش یه راهی پیدا می کنم

دل بریدم از تموم زندگیم
به خیال اینکه اینجا بهتره
اما هیچ جا واسه من وطن نشد
توی غربت لحظه ها نمیگذره

۱۷۳
۵