شلیک کن!

شلیک کن! شلیک کن! سرباز!
میدونِ جنگه جای سازش نیس
فرمونده با فریاد می غُرّه
دستور، دستوره، یه خواهش نیس

شوک میشه از چیزی که میبینه
افکارش از همدیگه می پاشه
یاد چی اُفتاده که بی وقفه
سَبابه میلرزه روی ماشه

این صحنه ی جادوئیو حتماً
توو سالهای دور حس کرده
حس میکنه باید همین حالا
به گرمیِ آغوش برگرده

مابین دود و آتش و باروت
درگیر بوی مادرش میشه
یه لحظه میره توی آغوشش
بی خبر از دورو بَرِش میشه

هی زیر لب میگه: “چرا باید
ابزار دست دیگرون باشم
فرمونده میگه آتش و باید
مزدور دستورات اون باشم”

بیرون میاد از توو خودش اما
دستورِ آخر توو سرش مونده
دستور، دستوره، یه خواهش نیس…
شلیک میشه سمت فرمونده!!

 

 

 

۵۵
۱
۱