تن مخملی

زمانم نتونس کاری کنه
یه آن حتّی یادت فراموش شه
یه وقتایی شاید بره پشت ابر
مگه میتونه ماه خاموش شه؟

مگه زندگی بی هوا ممکنه؟
یه لحظه بیفته هوات از سرم!
من اینقدر توو فکرتم، نیستی
چیزایی که دوس داشتیو میخرم

من اینقدر توو حسّ و حال توام
شبا گرم میشم با داغ تنت
به لبهایی که نیس زل میزنم
میرم توو نخ دکمه پیرهنت

میفتم به جون تن مخملیت
تمامت رو میخوام غارت کنم
میبندی چشاتو تا من ساده تر
روو مرز تن تو شرارت کنم

کلنجار میرم با موهای تو
خیالبافی لای موهات عشقمه
هنوزم همه چی مث سابقه
هنوزم شما جات روو چشممه

هنوز واسه انکار تنهاییام
واسه هر دومون چای دم میکنم
نه عادی نشد این جدایی برام
هنوز نیستی احساس غم میکنم

میترسم بهم پشت کنه روزگار
نبینم دیگه چشماتو روبروم
جهان تار میشه برام تا ابد
بفهمم یه روز بستی چشماتو رووم

محمد قاسمی (شاهد)

۱۶۳
۱