ماه و پلنگ

واسه اینکه ماهو بیارم برات
تو باید شبامونو پس میزدی
رها کرده بودی پلنگ منو
به ماه یکی دیگه دس میزدی

نبودی و غم رخنه کرد توو چشام
زمستون شده کل جغرافیام
بازم جغد شوم میخونه توو شبام
که این قصه باز میمونه ناتمام

حصار میکشم دور دنیای تو
خیالت مثه سایه همرامه
توو تنهاییای خودم غرق میشم
ولی نعشمو غصه پس میزنه

یه روزی میای باز کنار خودم
مثه آینه این قلب من روشنه
میدونم که بااین همه فاصله
باز دستای گرم تو سهم منه

هماتیمورنژاد

۳۲۶
۶