مَرد …

کنار بغض این روزهای این مَرد
نه از لبخند نشونی هست نه فریاد
سکوت تلخ و سردی هست همیشه
که چسبیده به روحش مثل همزاد
کسی از حال این مرد باخبر نیست
به جز تاریکی سنگین خونه
رو کاغذهای شعرای مچاله ش
پُر از خیسیِ اشکِ رنگِ خونه
همش فکر میکنه ؛ فکر میکنه ؛ فکر
همش بیخود به هرچیز گیر میده
کسی یادش نمونده آخرین بار
کجا و کی رو لب هاش خنده دیده
تموم خاطراتش رنگ خوابن
تموم غصه هاش تعبیر میشه
ولی بازم یه شعری مینویسه
بازم میگه که دیگه آخریشه ..!

سیامک آرمند

۳۰۷
۲
۲