بگو بی من نمیری

ببین دست خودم نیست

پر از تشویشه این دل

تو ذهنم پر شده از

توهمهای باطل

چرا چیزی نمیگی

دارم آتیش میگیرم

میخوای ردشی از این عشق؟

بدون تو میمیرم

شدم پابند دستات

تو این بی اعتمادی

نشستم روزگارو

پای قولی که دادی

مگه چشمات نمی گفت

که خورشید توی راهه

چرا سایه نشینی

چرا اینجا سیاهه

چرا حرفاتو خوردی

پراز فعل غروری

ببین از حس قلبت

ندونسته چه دوری

بیا برگرد از این راه

بیا عشق و مرور کن

بیا تقدیرمونو

از این حادثه دور کن

هنوزم توی قلبت

یه جایی واسه من هست

اگر چه با لجاجت

شدی این روزا همدست

غرورو زیر پاهات

بذار تا اوج بگیری

نگاه کن توی چشمام

بگو بی من نمیری

۶۶۷
۲۲
۲