اولین دیدار

یک شبی آمد به یادم یاد او با همان لبخند ولی ناشاد او
گشته بودم شاد و خندان در خیال چون که عشق دارد جدایی هم وصال
بار اول بود این دیدار او دلبری کرد و شدم دلدار او
گفتمش لیلای من هستی دگر گفت تو هم مجنون شدی ای بی خبر
می دویدم روز و شب دنبال او هم دل و هم جان من شد مال او
پر نداشتم تا که پروازی کنم چون پرنده در هوا بازی کنم
رفته بود از آن همه غم یاد من کوچه ها هم می شنید فریاد من
بار غم در خش خش برگهای زرد رفته بود از این تنم همراه درد
رنجشی از باد و باران و تگرگ می خریدم بر تنم مانند برگ
بر تنم هم سوز سردی می وزید سوز آن تا استخوانم می رسید
من چنان بودم ز شوقش در خطا چون که نشناختم دگر سر را ز پا
آن چنان با او به شیرینی گذشت روز و شب ها هم به زودی می گذشت
تا که روزی دیدمش با دیگری در کنارش با همان بازیگری
دام او بگرفته صیدی بی نوا مثل من هم ساده و بی دست و پا
آمدم شیرین کنم این کام خود دانه را دیدم ندیدم دام خود
روز و شب رفت و ندیدم من به خواب دل خوشی هام بود حبابی روی آب
ترک او کردم شدم از او جدا دل خوشم کز بند او گشتم رها

۲۳۰