شب مرگ من و عشقم

توو آغوشت یکی مرده

که خیلی وقته همراته

مث رنگ چشات تلخه

مث عمق نگات ماته

یه جسم بی نفس اینجا

کنار جسمت افتاده

تموم عمر اسیرت بود

حالا از بودن آزاده

تن یخ بسته شو با شک

می چسبونی روی سینه

زیر لب اسمشو میگی

میاریش سمت شومینه

تموم آرزوت اینه

دوباره گرم شه دستش

توی تردید راهی که

کشوندت سمت بن بستش

میذاری سر روی سینه ش

می ترسی و امید واری

صدای نبضشو میخوای

به بیداریت شک داری

نمیشه باورت اما

حقیقت تلخ و منحوسه

صدات میپیچه توو خونه :

خدایا این یه کابوسه

چشات پر میشه از اشکات

جنازه م به نگات خیره س

شب مرگ من و عشقم

مث رنگ چشات تیره س…

از این نویسنده بیشتر بخوانید: