هیچکی نفهمید که چقد عاشقم

شعر اونو که ، عشقو به یاد بیاره
با یاد عشق ، زمستون هم بهاره
رفته عشقم ، مدتیه به غربت
اشکه من از ، نوکه قلم می باره

قلم یه ریز ، تو دست من گریه کرد
وقتی که داشت ،داستانمو می نوشت
گذاشت و رفت ، از پیش من فرشته
بدبختی بود ، از اون موقع سرنوشت

همیشه من ، فک می کنم به یارم
وقتی سرم رو ، میذارم رو بالش
یعنی میشه ، که پیش اون بمونم
یه لک بشم ، رو صورت ، جای خالش

خال باید رو صورت یار باشه
نه چیزی که می کوبنش به بازو
هیچکی نفهمید که چقد عاشقم
مگه میشه عشقو گذاشت ترازو

این روزا ، کابوس میاد سراغم
و من میگم اسمشو شبها تو خواب
اون میاد و دست منو می گیره
لبخندش هست به خواسته هایم جواب

بهش میگم، بعضی وقتا بیا بهم سر بزن
اگه بخوای ، یا که اگه وقت کنی
عشقت به من ، آرامشی می بخشه
نخوای بری ، کاره منو سخت کنی

سلطان عشق

۲۹/۵/۹۱

سلام دوستای خوبم درسته که همیشه ساکت بودم

ولی نظراتتونو می خوندم شاید این آخرین نوشته ام

تو این سایت باشه . خواستم قبل از رفتن از اینکه

برا کامنت میذاشتید و مشوقم میشدید تشکر کنم

به امید دیدار دوباره

از این نویسنده بیشتر بخوانید: