خاطره

تنهایی ِ من با من از تو خاطره میگفت
از روز بارونی ُ چترُ خاطرات خیس
روزی که خاطر خواه چشمای سیات بودم
خواستم بهت اینو بگم … اما تو گفتی هیس !

همبغض ِ با من این اتاق ُ تخت ُ دیوارا
همبغض ِ با من پنجره ، این سردی دستام
آغوش خالیمو غم سنگین رو پلکام
باید بیای باید بشی انگیزه ی دنیام

شاید تو هم مثل ِ چشای بی قرار من
تو قاب سرد ُ خالی پنجره میشینی
با فکر اینکه رد شم از کوچه
شاید تو هم رویا میبینی

تنهایی ُ بغضو تن ِ بارونیه کوچه
روی دلم افتاده وُُ دیگه نمیتونم
هی خاطراتت تو خیالم نقش میگیره
مثل غروب جمعه دلتنگُ پریشونم

شاید تو هم مثل ِ چشای بی قرار من
تو قاب سرد ُ خالی پنجره میشینی
با فکر اینکه رد شم از کوچه
شاید تو هم رویا میبینی

از این نویسنده بیشتر بخوانید: