هدیه…

دستامُ که میگیره میفهمم
دنیا همین دستایِ آرومه
چشمامش بی پروا و مغروره
اما خودش محجوب و خانومه

دستامو که میگیره میفهمم
قدر همین احساسُ میدونه
از لحن تو حرفاش معلومه
خیلی به فکر زندگیمونه

تو یک هدیه از آسمونی…

رنگین کمونِ بعدِ هر بارون
آیینه ی خندیدنش بوده
گرمای تابستون امسالم
تقصیر مرداد تنش بوده

لبخندشُ وقتی که میبینم
انگار دنیا داره میخنده
گفته همیشه خوب میمونه
روی همه حرفاش پا بنده

تو یک هدیه از آسمونی…

از این نویسنده بیشتر بخوانید: