"با دستای کوچیکت"
"با دستای کوچیکت"
پشت پنجره دس به سینه ، آسمونو نگاه میکنم
همین که الان به یادتم ، دارم رومو سیاه میکنم
از این خونه ی مُرده میرم ، یه چرخی تو حیات میزنم
گاهی کنار باغچه ی غم ، ساز گریه برات میزنم
نمیخواد دیگه کاری کنی، من با این گریه ها میسازم
صد بار به پایان رسیدمو، با تو رو پله ی آغازم
میدونی من دلم نیس برم، ولی چکار کنم مجبورم
لحظه ی غروب خورشیدم، یه بی احساسمو بی نورم
داشتم عاشقی میکردم که ، تو دلو ازم جدا کردی
تا بدونه حرف بری و ، با التماس بگم برگردی
آخر این راه برام مرگه ، میفهمم دارم کجا میرم
این خیلی خوبه که میدونم ، من بخاطر تو می میرم
عکستو میبینم و میگم،من این عروسک رو میشناسم
خیلی ناز بود و خیلی غوغا، بخاطرش من آسوپاسم
از احساست میگم عزیزم ، از اینکه تو سنی نداشتی
از اینکه خوب بودی و برام، یه یادگاری هم نذاشتی
گاهی با دستای کوچیکت ، اشکای گونمو پاک کردی
رفتی و این همه خوشی رو ، چه آسون با خودت خاک کردی
من از این دس ندادم اما، دارم از اون دس پس میگیرم
خدا عروسک رو گرفتی ، من بدجوری ازت دلگیرم
از زبون کسایی گفتم که کوچولو های نازنین شون رو از دست دادن….
براشون آرزوی صبر میکنم…
ترانه همدست
داستان؛ منم همیشه
چرا جهان پُراز تو شد بدونِ تو
حبس ابد