اکسیژنِ تازه:

مثِ دو ماهیِ خسته
دو بی تابیم ُ طوفانی
دلامون بهَم وابسته
تو این دریای مرجانی

تنِ پولَکیمون خیسه
از آغوش غم لبریزه
به آرامش نمیرسه
که این حس نفرت انگیزه

روزامون خالی از لطفه
واسه لبخندی دلتنگه
ولی انگار که از نطفه
دلِ زمونه از سنگه

یه ویرون شده ی محضه
دلامون که شده دخمه
چه صبری داره این لحظه
که تنهایی رو میفهمه

همه اکسیژنِ اینجا
میره پایِ هوای غم
شده همدسِ این موجا
مرغِ ماهی خوارِ بی رحم

من و تو فریادِ بغضیم
از ماهیای رنگارنگ
ما انگار حبسِ یه حوضیم
تو این دریای بی آهنگ

من و تو خسته میشیم از
وجودِ ماهیِ بی دل
شاید باشه رؤیای سبز
توی صخره های ساحل

شاید که ساحلِ دوری
پُر از ، مرواریدِ نوره
چه شیرین میشه این شوری
خالی از صیاد و توره

شاید ساحلی بی مرزه
واسه رؤیای آزادی
واسه اکسیژنِ تازه
واسه فریادی از شادی

از این نویسنده بیشتر بخوانید: