شک،شمعدونی،شادی!

مهم نیستش که از اینجای قصه ،فرد میشم
یه عمری "زوجیت" تنها نصیب از زندگیم بود
حالا "فردینگی" شاید به من معنی ببخشه
یا شاید مشکل از خوش باوری و سادگیم بود

بهم اصلا نگو تو "اوج عشق " از تو جدا شم
آخه "نفرت" یه توصیف از یه لحظه زندگیمه
اگه خیلی دلیل بودنم واست مهمه:
عزیزم ،موندنم از بابت مردونگیمه

ببین این حرف مردم چی سرم آورد که اون شب
به جرم حرف مردم حکم اعدامو بریدی
بهت گفتم نمیخوان ما رو تو شادی ببینن
بهم گفتی دروغامو تو این مدت شنیدی!

ببین لجبازیات آخر تو رو از قلب من روند
منم باور نمیکردم که اینجوری عوض شم
همش نسبت به من شک کردی و بدبین بودی
تو خواستی هر شب از شبهای قبل بی رحم تر شم

کجای این مسیر آرامش از روحت جدا شد؟
که پای عشق رو از دنیای آرومم بریدی
من از طرح نفسهای تو هر شب شعر گفتم
تو توی زندگیت از من فقط یک سایه دیدی

حالا من موندمو شامی که هر شب سرد میشه
یه شمعدونی که معنیشو برام از دست داده
ببین حلقت رو امشب توی گلدون خاک کردم
خدایا این همه شادی برام خیلی زیاده!

به امید دنیای خالی از جدایی…
"حمیدرضا زرگران پور"

از این نویسنده بیشتر بخوانید: