لالایی

لالایی ِ امشب یه قصه ی تازه
واسه ی اون چشمی که تا به صبح بازه
تو جاده ی غربت تو پیچ دلتنگی
یه کوه غم بود و یه دیواره سنگی
تو بن بست دنیا به آخرش خوردم
همسفرم اشک بود که هر جا میبردم
تو راه این جاده که آخرش غم بود
دشمن فراونو دوستای من کم بود
هرکی یه جور تاکرد هرکس یه چیزی گفت
قلباشون از سنگ و دستاشون اما جفت
هر کی تو دستاش داشت یه خنجر تیزی
از پشتم که می زد اصلا نبود چیزی
نامردی مردی بود مردونگی مرده
قلبم به درد اومد از زخمای خورده
روزاش چه تاریکو خورشیدشم تیره
بیزار از اونی که صورتش پیره
این دنیای ما بود دنیای امروزی
می خندیدن وقتی میدیدن میسوزی
هر جاده ای میخورد به جاده غربت
کسی اگه خوب بود بش میزدن تهمت
باید که بد می شد خوبی نداشت معنا
اگه که خوب می موند باید میشد تنها
این قصه ما بود اما حقیقت داشت
جو می رسید به اون که گندمم می کاشت

از این نویسنده بیشتر بخوانید: