((جلاد))

((جلاد))

من مسافر قطار غربتم
که اسیر تب این ترانه بود
من پراز سکوت عاشقانه ام
که برای خودکشی بهانه بود

یه اتاق سوت و کور و نمزده
که تنش اسیر ویرونگیه
یه نویسنده ی اشنا به مرگ
که کتابش پر دیوونگیه

قهرمان فیلم بی حوصلگی
که تو مرداب سکوت شب گمه
زندگیشو از خودش گرفته و
زنده از شروع یک توهمه

من یه اتفاق ناگوارمو
تو یه جلاد تبر به دست شو
جونم و بگیر و راحتم بزار
با یه قطره خون دوباره مست شو

راویه یه عمر اضظرابمو
ازنفس کشیدنم بیزارم
ته آخرین بهانت این بود
داغ عشقو به دلت میذارم

من گرفتار یه خط کشی شدم
که تب عبورمو ازم گرفت
عابری که با یه قلب یخ زده
همه ی غرورمو ازم گرفت

مثل شمعی که به پای شعله مرد
مثل محکومه یه حبس تا ابد
تلخیه قهوه ی ترک خونگی
شعر شاعر همیشه نابلد

من یه اتفاق ناگوارمو
تو یه جلاد تبر به دست شو
جونم و بگیر و راحتم بزار
با یه قطره خون دوباره مست شو

علی قانع

از این نویسنده بیشتر بخوانید: