سرد!

نیمه شب بودُ دلم تنگ نگاهِت
خیره میموندم به چشمونِ سیاهِت
سایه ای سردُ غم انگیزُ کمی تلخ
منُ می برد پِیِ راهُ گواهت
.
دلم با هر نفس اسمتُ میخووند
توو کوره راهِ آسمونِ بی ستاره
طلسم کدوم جادوی پیره
که مارو از هم جدا کرده دوباره
.
با یاد تو از یاد بُردم روزگارُ
روزگار مُردگی دارِ مکافات
مثِ یه مجنون خسته تک و تنها
پُرم از احساس خوبِ تو وُ حرفات
.
نیمه شب بودُ دلم خسته راهت
خسته ی این همه سایه های سرد
توو تمام طول تاریکی شب
منُ یه ماتمُ تصویر یه درد
.
توو حصار خلوتُ خاموشِ مرگ
ثانیه از عطرُ بوی تو پُره
بُهتِ رفتنِ تو وُ شبهای سرد
سهم من از این شب پر دلهره
.
خسرو باقری_مرداد۹۲

از این نویسنده بیشتر بخوانید: