بارون غصه

بارون غصه سر گرفت باریدنو رو قلب من
تا تَر کنه غم منو بشکنه این نقاب تن

میخواد که باورم بشه برگشت تو یه خواب شده
ندیدن تو و چشات تو عشقمون ثواب شده

میخواد که از خیال تو روح و تنم عاری بشه
نشه که فردا برسه کار دلم زاری بشه

اما من هنوز به تو دلبسته و عاشقتم
تو انتظار دیدن اون چشما و قامتتم

هر شب به یاد تو چشام پلکاشونو هم میذارن
تو رو تو خواب میبینن و اشک منو در میارن

خوب میدونم یه روز میای تو شهر مشتاق چشام
میشی همون ستاره ای که میدرخشه تو نگام

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

559
۳

درباره‌ی رضا کزازی

به نام آن که مارا آفرید برای با هم بودن پنجره ی چشمانت را بگشای و با نگاه مهربانت آرامشی به من ده همچون آرامش خواب تا که من به شکرانه آن دست بر خاک نهم و سر به اسمان کشم آنچنان که گویی سالهاست ریشه در خاک دارم. Reza.djks@yahoo.com