خیلی نزدیک،خیلی دور!

توی یک قاب قدیمی عکس یک زن جوونه
که چشای مهربونش منو از خودش می دونه
تو دلش غربت اما ،از لبش گلایه دوره
عمریه صاحب این عکس واسه من سنگ صبوره
بی بهونه دوست دارم سر رو دامنش بذارم
دست روی دلم بذاره،واسه خاطرش ببارم
کاشکی تقویم حیاتش ،این همه ورق نمی خورد
کاش جوونی شو روزای،رفته با خودش نمی برد
حالا منتظر نشسته،با یه دفترچه تو دستاش
بد جوری به هم می ریزه منو خس خس نفس هاش!
همه جا صدای قلبش ،مثل سایه ای باهامه
تنها وارث عزیز،همه ترانه هامه
زندگی دلچسب و شیرین اما در حال عبوره
عشق !آخرین بهانه!"خیلی نزدیک خیلی دوره!"

از این نویسنده بیشتر بخوانید: