قلاده های درد…

یه قابه عکسِ کهنه

رو تنه پیرِ دیوار

یه لبخند ماسیده

خاطره های بیمار

 

یه رده پای خسته

رو تنه سردِ ساحل

یه مردی که تموم شد

گذشته های قاتل

 

کابوس های هر شب

تبدار و مبهم و سرد

فریاد هایی از آه

سکوت هایی از درد

 

یه مردی که تو عشقش

تباه و هیچ و پوچ شد

شاید که منطقش گفت

شنید و فکر کوچ شد

 

چه شب ها که دلش از

صدای گرگا(ها)ترسید

یه لحظه از خودش هم

معنای عشق رو پرسید

 

گرگایی که چه آسون

دریدن لحظه ها رو

لحظه ی آرامشو

صدای خنده ها رو

 

گرگایی از جنس پول

نژاد و برتری ها

گرگایی که همیشه

کردن…سروی ها

 

گرگایی که با طعنه

زوزه کشیدن هربار

دستای عشق هم به

رعشه رسید…چن بار

 

گرگایی که عشقو تو

دندونِ نیش جار زدن

جوونای خسته رو

با قلاده دار زدن

 

گرگایی که صداشون

کَر کرده گوش شهرو

دیگه وجود این مرد

نداره راهه در رو

 

یه رده پای خسته

رو تن سردِ ساحل

یه مردی که تموم شد

گذشته های قاتل…

از این نویسنده بیشتر بخوانید: