استکان

یه شیشه، مه آلود؛ یه جاده یِ برفی
یه داستان ازعشق، سکوت، بی حرفی
شبِ نگاه تو؛ یه چرخ و یه زنجیر
کنار یه فانوس؛ کنار این گلگیر
آهسته می شینی روو نیمکت تنها
منو نمی بینی؛ یه نیمرخ زیبا
یه نامه کوتاه، درون این پاکت
چقدر دلتنگم توو لحظه حرکت
چراغ ترمز تو؛ نگاهِ ناباور…
محو می شه محو؛ توو پیچای آخر

یه شیشه، مه آلود؛ یه استکان چایی
کنار میز من، یه جفت دمپایی…
بوی دود نفت؛ سماورِ روشن
یه بغض لبریز و نبرد من با من
به انتظار تو، چشام بارونی
چقدر دلتنگم؛ مگه نمی دونی؟
هوای برفی و باز… یه نیمکت تنها
هنوزم خالیست یه استکان اینجا!

از این نویسنده بیشتر بخوانید: