عادت!!!

 

بُر میزنی عشقو، تو بازی چشمات

زهر میشه سیب من از تلخی حرفات

کبریت کشیدی تا اتیش بسوزونی

من مطمئن بودم ساکت نمیمونی

تاریک و بی احساس میخندی از مستی

از این شب وحشی درنده تر هستی

این برزخ خالی تمثیل دستاته

سیگار و تنهایی درمون درداته

بغض میکنی اما بازم خشن میشی

واسه سراب من صحرای شن میشی

یک دور باطل زد سیاره ی تنهام

بازم غریبه تر بازم پر از ابهام

چیزی نمونده جز این عادت مطلق

تصویر ماتی از چن تا گل ابلق

 

** شعر جدیدی داشتم که حس کردم گذاشتنش ممکنه خالی از اشکال نباشه…. بنابراین با یه شعر کاملا متفاوت از لحاظ فضا به روز شدم تا مجدد با یک شعر سیاه دیگه در خدمتتون باشم

کم و کاستیش رو هم ببخشید هم به زبان بیارید … ممنونتونم

از این نویسنده بیشتر بخوانید: