اتاق سه در چهار

سرم از درد داره میترکه
کاسه ی چشمم داره میسوزه
حتی ریشه ی موهام درد میکنه
چشم تو منو به قاب میدوزه
نمیدونی این همه فکرو خیال
تا کجا ها که منو میبردم
من توی این اتاق سه در چهار
بازم هزار کیلومتر قدم زدم
روحم از زنده موندنش خستس
واسه تنهاییم یه غار کم دارم
روحم از ایستادگی خسته اس
یه قله غم روی کوهم دارم
اوضاع من خرابه بیش از حد
نمیخاد حل شه دیگه این مسئله
دل احمقم به پات مونده و نمیفهمه
که پاهای عشق تو خیلی شله

از این نویسنده بیشتر بخوانید: