رهایی

میون رفتن و موندن اسیرم

شاید روزی توی دستات بمیرم

نگاهم کن چه بیهوده شکستم

از اون روزی که پای تو نشستم

رها کن حسّ تقدیر و عزیزم

بزار عاشق بشم ، باشی عزیزم

نگفتی توی باروتِ نگاهم

چطور آتیش زدی بر جسم داغم

چرا آخه میون این همه تن

شدی تن پوش غم بر دامن من

رهایم کن بزار آروم باشم

واسه فردای تو نامعلوم باشم

میخوام موجی بشم از جنس دریا

بشم قایق سوار موج دریا

نذار دستات توی دستام بمونه

محاله قلب من پیشت بمونه

گرفتارم گرفتار خیالم

برای دل گسستن بونه دارم

یه روزی رو به روی من نشستی

برای عاشقی هامون قصه بافتی

نگاهت توی زنجیر نگاهم

توگفتی: غیرتوهیچی ندارم

ولی حالا دارم متروکه میشم

برای تو دارم افسانه میشم

نمیدونم کجا با کی نشستی

که یکباره دل از مهرم گسستی

من اینجا توی این انبار ظلمت

دارم فرسوده میشم از خیانت

رهایم کن بذار آروم باشم

واسه فردای تو نامعلوم باشم.

سپاس از اینکه خواندید مرا

مشتاقانه پذیرای نظرات ارزشمند و سازنتده تان هستم

ملول

از این نویسنده بیشتر بخوانید: