( اعدامی )
برداشتی آزاد از داستان (بوف کور) اثر صادق هدایت.
( اعدامی )
یه شبی از همین شبای بلند
بغض.. راه گلومو می بنده
من یه محکوم پای اعدامم
که به این روزگار میخنده
توی سلول انفرادی عشق
خیلی وقته که زیر تیغم من
کشتم اونو.. بذار بگن مردم
یه روانی.. یه نارفیقم من
کشتمش اونکه با لباس سفید
اومدو پا گذاشت تو خونه م
اما با هرزگی ش.. خردم کرد
حالا من قاتلم.. یه دیوونه م
شب توو آغوش من ولی فکرش
پیش (رجاله های) دلبر بود
کادوهاشو قایم میکرد از من
فک میکرد مرد زندگیش (خر) بود !
دو سه باری یواشکی دیدم
نیمه شبها..که نامه مینویسه
پشت اون چهره ی فرشته نما
دیگه فهمیده بودم.. ابلیسه
هی خبر می رسید.. بیرون با :
کس و ناکس قرار میذاره
خنده هاش بوی هرزگی می داد
اون یه ( لکاته) بود و بدکاره
کارو اونجا رسونده بود حتی
از نگاهم نگاشو می دزدید
چه حقیرم.. که آرزو داشتم
منو (پیرمرد خنزری) می دید !
آخرش کشتمش ولی افسوس
کاش میمردم منم کنار اون
دم آخر بهش نمیگفتم :
که هنوزم دوستت دارم حیوون !
اون چی بود جز یه لکه ی ننگی
که باید پاک میشد از دیوار
کشتمش تا تموم شه این بازی
حالا من موندم و طناب دار !
کاشکی زوودتر.. نوبتم برسه
حکم اعدام من نهایی شه
یه شبی از همین شبای بلند
وقت خاموشی و رهایی شه !
شاعر :
( عباس مقدم )
بهمن ماه ۱۳۹۱
هیچکس