ترانه " بندباز" از حمیدرضا قربانی
بندباز
بندباز روایتگر بندبازی است که چیزی برای از دست دادن ندارد و تا آخرین لحظه بر سر آرمان ها و اعتقاداتش باقیست با اینکه در میان شعله های آتش از روی طناب زمین میخورد اما دوباره به راه و کارش ادامه میدهد چون به راهش ایمان دارد...
میجَوَم استخوانِ شهر را در انزوایِ این قفس
میدَرَم پردههایِ صوتیِ این سکوتِِ بیغرض
تویِ رگهایِ فلزیام تپشهایِ کثیفِ نفس
زیرِ آوارِ شبانه، گم شده یک عمر و بس
من شکافِ بیستونم، من سکوت سنگِ خیس
تویِ پروندهیِ تقدیر، خطخوردگیِ چرکنویس
بند بازی که زمین خورده میونِ شعله ها
آخرین جملهیِ مسمومِ کتابِ سرد و خیس
خونِ من جوهریِ سیاه در رگهایِ این کلاغ
جغدِ پیری که نشسته در هجومِ باغِ داغ
میتراشم از تنم یکبارهگیِ بودن را
پشتِ این میلهیِ سفت، پشتِ این کوهِ فراق
من شکافِ بیستونم، من سکوت سنگِ خیس
تویِ پروندهیِ تقدیر، خطخوردگیِ چرکنویس
بند بازی که زمین خورده میونِ شعله ها
آخرین جملهیِ مسمومِ کتابِ سرد و خیس
دانلود
قول مردونه
چرا جهان پُراز تو شد بدونِ تو
حبس ابد
غلیظ مثل سه رنگ پَرِ ابابیلی