چشم کهربا
دل مانده و تیغ نگاه بیهوایت
ره میزند آشوب چشم کهربایت
تا لب گشایی صد انار از شاخه افتد
سینه ترک خورد از کلام آشنایت
بازارگرمی میکنی “شاخ نباتم”
گیلاس نو آورده باغ دلگشایت
مهپیکری،دانی تو خود دیوانه داری
با هم چه شیرین میشود درد و شفایت
جان میدهم تا برکشی دستی طبیبم
جان میدهد بر بینفس انگشتهایت
قول مردونه
چرا جهان پُراز تو شد بدونِ تو
حبس ابد
غلیظ مثل سه رنگ پَرِ ابابیلی