بیزارم

از گریه های ته خنده هام

از بغض های میون صدام

ازین حس نمناک تنها شدن

از اشکهای روی گونه هام

 

از خستگی ها و درد شدید

از بوی عطرت که از تن پرید

از روح زخمی این واژه ها

از چشمی که جز تو چیزی ندید

 

بیزارم از این دل لعنتی

از قرص های شب صورتی

از زخم های عمیق تنم

از این مترسک که بازم منم

 

بیزارم از حس تنها شدن

از سوژه حرف آن ها شدن

از فکری که باتو خورده گره

از اسم تو.پشت هر خاطره

 

بیزارم ازاین تن نیمه جون

از این من بی تو غرق جنون

از استخوان لای زخم دوختن

از بی تو تنها شدن…سوختن…

۳۶۵
۳