سیگارِ ناکام!

سیگارِ ناکام!

او کام می گرفت ز سیگار و کام
از جان من به هر کام می گرفت
جان بود که می رفت به هر بازدم برون
می کشت مرا و خودش آرام می گرفت

او غصۀ خود می خورد و من غصۀ خودش
گویی که از زمین و زمان انتقام می گرفت
من در پی سلامتش بودم، و او
ایرادِ قافیه و بیت و ایهام می گرفت!

او ساقیِ عشق بود از همان ابتدا
اما خودش از لبِ سیگار جام می گرفت
من فکر رهاییش از دود، او ولی
از زندگی اش حکمِ اعدام می گرفت

هنگامِ کام، خوشحال نبود صورتش
فهمیدم او چقَدَر تلخ کام می گرفت
این رابطه خوب بود برایش ولی
مشکل ز کام بود که مستدام می گرفت

کامی که از صبح که بیدار شد، شروع
تا آخرِ شب، بعدِ شام، مدام می گرفت
من در ابتدای یک مسیرِ تار و او
در کنار من انگار سرانجام می گرفت

(دانیار پناهی)

۱۶۶