نقاب

من سالها پشت نقابم زندگی کردم
چشمامو بستم رو خودم ، یکدنگی کردم
حتی برای بنده هاتم ، بندگی کردم ،

“” حس می‌کنم شاید کسی هم با نقاب تو… “”

میشه مگه ؟ ، چشمای تو حتما منو دیده
این خنده های خنده داری رو که ماسیده
خود بودن و بیخود شدن های نسنجیده ،

“” شاید ، کسی هم گم شده پشت حجاب تو… “”

من از تو دلگیرم ، حواست نیست
از زندگی سیرم ، حواست نیست
کابوس تقدیرم ، حواست نیست
اصلا حواست هس(ت) ، حواست نیست؟

پشت نقاب من ، تموم فصل ها سرده
اینجا زمان از آخرین پاییز یخ کرده
میخندمو لبخند مصنوعیم از درده

“” این مرد می‌بینه که می بینیو خاموشی “”

تا کی نقابای دروغی رو بسازم هی
داره بهم میریزه حال جانمازم هی
چن سال دیگه عمرمو باید ببازم هی

“” تا کی فراموشی ، فراموشی ، فراموشی ؟ “”

من از تو دلگیرم ، حواست نیست
از زندگی سیرم ، حواست نیست
کابوس تقدیرم ، حواست نیست
اصلا حواست هس(ت) ، حواست نیست؟

۱۳۵
۷
۳