خرابه

خرابم مثل آن شهری
که گویا لشگر دشمن
بر آن تازیده و برده
تمام هرچه هستی را
مبر جان را مزن دل را
که تاریک است فردایم
اگر از ما کنی غارت
خدا را هیچ خوش ناید
گلویت تازه کردی با
تمام خون رگهایم
عجب دشمن شدی با ما
عجب تنها و رسوایم
الهی بشکند دستت
مرا سیلی زدی هیهات
خرابم من خرابم من
چرا آبادیم ناید؟

۱۶۳
۱
۱