ریا

با چه رویی مینویسی از بهار

تو که پاییز و ستایش میکنی

چه جور از شکفتن غنچه میگی

وقتی مرگ گل و خواهش میکنی

پاتو میذاری در امتداد شب

ادعای روز روشن و داری

با چشات میگی خریدم عشقتو

توو دلت فکر فروختن و داری

با چه رویی از چشام دل میبری

تویی که جرات موندن نداری

واسه چی شعرام و ازبر میکنی

تو که اشتیاق خوندن نداری

منو باش که فصل اول دلم

یه خلاصه بود از عشق من به تو

روی سرفصل تموم لحظه هام

مینوشتم عاشقونه اسمتو

توی پستی وبلندی هوات

یه نسیم تازه پیدا نمیشه

با یه جرعه عشقی که به من دادی

عشق من به تو یه دریا نمیشه

آخه با چه منطقی میشه رسید

به حقیقت تو و حرف دلت

نمیشه دل و به دریا زد و رفت

به امید ماسه های ساحلت

۳۲۷
۶
۱