خودکشی عاشقانه ، سنت یا دیوانگی وحشتناک ؟ و تجلی آن در زندگی اوسامو دازایی مدرن ترین و محبوب ترین نویسنده ی ژاپن ( قسمت دوم )

ده سال بعد، در دسامبر ۱۹۴۷، باز هم به رغم مصرف زیاد قرص خواب نمی میرد. اما خود نوشته است که این بار قصد خودکشی در میان نبود. اتفاقی خواب آور بیش از حد مصرف کرده بود. در انتهای “دیگر انسانی نیست” نوشته است: “فکر کردم ‘می خواهم بمیرم. بیش از همیشه مرگ می خواستم. دیگر امید درمان نیست. هر کاری که می کنم به شکست بر می خورد. آخرین لایه ی جلا بر شرمندگی م’“. چند سطر بعد راوی اول شخص خدمت کارش را برای خرید قرص خواب آور به داروخانه می فرستد: “برگشت و جعبه ای دست اش بود که با قرص هایی که تا حالا مصرف کرده بودم تفاوت داشت، اما زیاد به ش توجه نکردم. پیش از رفتن به بستر ده تا قرص خوردم. اما عجیب بود که اصلا خوابم نبرد. بعد دل پیچه گرفتم و سه بار پشت سر هم سوی  دست شویی دویدم. چه اسهال وحشت ناکی. شک برم داشت. جعبه قرص را برداشتم و نوشته ش را خواندم. قرص ضد یبوست بود.” دازایی و هاتسویو رسما جدا شدند. خبر دقیقی از سرنوشت هاتسویو در دست نیست، جز این که در اکتبر ۱۹۴۴ در چین درگذشت. اگر این شمشیر سامورایی ِ دازایی بود برای هاراکیری، شمشیر ِ دیگری هم در دست داشت که نوشتن باشد. در نوشته های خودزندگی نامه ای آمده است: “دست آخر سوپاپ اطمینانی پیدا کردم: نوشتن. سوپاپ اطمینانی بس خُرد. این هم سودی نداشت. احساس می کردم مثل خیلی های دیگر تمرکز کرده ام  روی ناله های احمقانه ی خودم. هر بار هم از نو پنهانی دعا می کردم: ‘بگذار نویسنده شوم! بگذار نویسنده شوم!’“. گواه ِ آشفته گی زندگی و عدم تمرکز دازایی مجموعه ی اندکی است که از او مانده است. ده ها داستان کوتاه که بعضی شان یک یا دو صفحه اند. رمان هاش نیز آمیزه ای اند از تکه های کوتاه نامه، یادداشت روزانه، گزارش های روزنامه نگارانه. “دیگر انسانی نیست“، ترکیب ِ سه یادداشت است. دازایی نویسنده ای عجول بود، مرگ در وجودش حضور داشت. وقت برای ساختار ادبی، روان شناسی شخصیت و سبک نمی گذاشت. داستان هاش از این جمله به آن جمله، یک باره و غیرمنتظره موضوع عوض می کنند. گاه اعتراف گونه می شوند، گاه اعتراض، گاه فریادی از سر نومیدی. شخصیت هاش نیز گاهی نام عوض می کنند و وقتی از دست “او” خسته می شد، “من” می نوشت. گاهی راوی اول شخص هم تبدیل به “من”ی می شد که به خودش نزدیک تر بود. در “غروب خورشید“، راوی اول شخص نخست زن جوان اشرافی است و بعد می شود برادر ِ زن که نویسنده است و با همان لحن ِ “من ِ راوی” به روایت ادامه می دهد. هم در زن و هم در برادر ِ نویسنده، خود ِ دازایی را می توان دید و بازشناخت. وقتی هم متوجه شد که روایت موفق از آب درنیامده، بازنویسی ش نکرد، زیرا: فرصت نداشت. در همه ی کارهای دازایی شخصیت ها به هم شباهت دارند و در شباهت شان به هم به چهره نگاری از خود ِ دازایی شبیه اند. انگار همه ی نوشته هاش رونوشتی اند از نیمه ی پنهان ِ خودش. گاهی داستانی را می گرفت و به شیوه ی دیگری می نوشت و هربار تاثیرگذارتر و پرکشش تر از پیش. سبک نویسندگی خاصی ندارد، زیرا فرصت کار کردن روی سبک و ساخت نداشت. کارهاش به موزاییک شبیه اند و پر از قطع و وصل و پرش. گاه طنز، گاه سیاه، گاه سنگین و گاه سبک چون ماسه در باد. ملودرام به کمدی منتهی می شود و بر عکس. انتخاب واژگان اش هم همین گونه بود: گاه سنگین و گاه حتی مبتذل. بی تفاوتی ِ او در شرح صحنه ها را با داستایفسکی مقایسه کرده اند. نویسنده ای بزرگ اما ضعیف در سبک. ناقدان درباره ی کارش می نوشتند که نشان از استعداد فراوان داشت اما پرورده و خوب نبود. دازایی نظر متفاوت داشت: کارها از کیفیت عالی برخوردار بودند بی آن که نشان از استعداد نویسنده داشته باشند. در “ غروب خورشید” نوشته است: “سوگند به گوته که من نویسنده ی بی استعدادی هستم.” کتاب هاش موفق بودند و خیلی ها دلیل موفقیت را در غیرهنری بودن شان می دانند. کارهاش با کاواباتا و میشیما تفاوت داشت. از دید فیلیس آی. لایونس (Phyllis I. Lyons) در کتاب  The Saga of Dazai Osamu (1985) دازایی درباره ی تروریست های ناسیونالیست، شاهزاده خانم های هم جنس گرا، روانی های زیباپسندی که با گیشاها لاس می زنند، راهبان دیوانه ای که معبد را به آتش می کشند و پیرمردانی که دختران فراری و بی پناه را به بستر می کشند؛ نمی نوشت. دلیل دیگر موفقیت ِ دازایی این بود که:  دازایی  شاعرانه نمی نوشت. از نور ِ ماه در برکه ی پر از شکوفه ی گیلاس. از انسان می نوشت که اتفاقی در ژاپن زندگی  می کرد، اما می توانست که در  نیویورک ِ  هنری میلر، پاریس ِ ژانه ژنه و یا هرجای دیگری زندگی کند. او از جهانی می نوشت که زیر تهدید جنگ می لرزید، جهان ِ ویران شده از جنگ، و جهان ِ تیره ی بی چشم انداز ِ آینده ی پس از جنگ. و در این جهان از خودش و درباره ی خودش می نوشت. او از خود نماد می ساخت. خواننده می توانست خود را در او بازبشناسد و هویت خود را در او بیابد. مردم هم چون او نومید بودند و در جست و جوی آرامش به چیزهایی چنگ می انداختند که همان آرامش ِ نداشته را بیش تر آشفته می کرد: عشق وجود نداشت، از مشروب به استفراغ می افتی و از قرص خواب یبوست می گیری. در سال ۱۹۶۸، بیست سال پس از مرگ دازایی، پرسش نامه میان دانش جویان چهار دانشگاه مهم ژاپن پخش شد. “دیگر انسانی نیست” دازایی نهمین کتاب مهمی بود که بر زندگی دانش جویان تاثیر گذاشته بود. دازایی در این پرسش نامه در کنار نویسندگانی چون تولستوی (جنگ و صلح)، کامو (بیگانه) و داستایفسکی (جنایت و مکافات) قرار گرفته بود. دازایی از چهره ی آشنای ژاپن نمی نوشت و فضای داستان هاش در هر جای جهان می توانست جای بگیرد. به همین دلیل هم شهرت جهانی چون کاواباتا و میشیما نیافته است. جهان غرب به نوشته های سرزمین های دیگر با دکور مشخص و آشنای آن سرزمین توجه بیش تری نشان می دهد. میشیما و کاواباتا به فرهنگ گذشته ی ژاپن و زیبایی هاش توجه زیاد نشان داده اند در صورتی که دازایی خودش را در زمانه ی خودش که انباشته از رذالت و دروغ و نکبت بود، جای داده است. دلیل این که دازایی در ۱۹۳۵ جایزه ی ادبی آکوتاگاوا را دریافت نکرد، حضور کاواباتا در جمع داوران بود. کاواباتا خود تایید کرده است که “کارهای دازایی انباشته از ایده های ادبی اند، اما آن گونه که من می بینم ابر شومی بر زندگی ش سایه انداخته که شوربختانه استعدادش را به هدر می برد.” دازایی در نوشته ای به این نظر کاواباتا واکنش نشان داد و از دوپهلوگویی کاواباتا انتقاد کرد: “نه، به نظر آقا وقت را با پرورش پرنده گذراندن و به برنامه های رقص رفتن زندگی است!” میشیما که  دوستی بیست و پنج ساله با کاواباتا داشت نیز کارهای دازایی را نمی پسندید. اما دست کم از کاواباتا صریح تر و صادق تر بود و حرف را در لفافه نمی پیچید. او یک بار دازایی را دیده بود. در ۱۹۴۷ و در توکیوی ویران از جنگ. دازایی هجده سال داشت و از محبوب ترین نویسندگان نسل جوان ژاپن بود. میشیما بیست و دوسال داشت و تازه کتابی منتشر کرده بود، اما مثل پیامبر نویسندگان وارد مجلسی شد که دازایی نشسته و با دوستان اش صحبت می کرد. هنری اسکات استوکز (Henry Scott Stoches) زندگی نامه نویس میشیما (۱۹۷۵) نوشته است: “هر دو خودپسند بودند، هر دو از درون شور ِ مردمی سر برآورده بودند و می خواستند به چشم خواننده قهرمان باشند و هر دو مجذوب خودکشی بودند.” وقتی میشیما وارد شد و جماعت سکوت کردند، میشیما بلند گفت: “آقای دازایی، از کارهایت وحشتناک بدم می آید.” دازایی بی آن که نگاه کند رو به دوستان اش گفته بود: “می دانم که با همه ی این حرف ها دوستم دارد، وگرنه این جا پیداش نمی شد.” از دید زندگی نامه نویس میشیما، دازایی تنها کسی است که میشیما را با همه ی خودخواهی هاش “سر جاش نشانده است.” میشیما در طول زندگی اش این ماجرا را بارها تعریف کرده است. میشیما باید اندکی حقیقت در این گفته ی دازایی یافته باشد که به خاطر سپرده است.  جدا از شباهت هایی که این دو به هم داشته اند، تفاوت هم در میان بوده است. مهم ترین تفاوت در دیدگاه شان بود. میشیما دست راستی بود و دازایی چپ. این تفاوت را در هر صفحه از نوشته هاشان و در هر مرحله از زندگی شان می توان دید. اگر دازایی خودپسند بود، خودپسند از زندگی در مزبله شده بود و از سقوط غم انگیز انسانی، به عکس میشیما که مثل  ورزش کار زیبایی اندام در آینه با تحسین به خود نگاه می کرد و یا در شمشیرهای صیقلی که با آن ها می خواست ژاپن را به دوران فئودالیسم بازگرداند. دازایی آنارشیستی نومید بود، میشیما فرصت طلبی محافظه کار. دازایی تا مغز استخوان صادق بود و میشیما اهل دوز و کلک. خودکشی دازایی رقت انگیز بود و خودکشی میشیما نمایش ِ شکوه و عظمت. آکوتاگاوا، دازایی، میشیما، کاواباتا چهار عضو خانواده ی ادبیات مدرن ژاپن هستند. زندگی شان نیز بر هم تاثیر داشته و گاهی اگر یکی شان ننوشته بود، شاید دیگری نیز هرگز نمی نوشت. این که هر چهارتاشان خودکشی کرده اند شاید تصادفی باشد، شاید هم نه. از این چهار تن، دازایی مدرن ترین است. تنها فضای کار او است که از محدوده ی ژاپن فراتر می رود، تنها در کار او زمان، زمان ِ معاصر و زمان ِ نوشتن ِ کار است، و تنها در کار او شخصیت ها آدم های واقعی و معاصر خواننده اند. دازایی در ژاپن نویسنده ی نسل نوین است و نوجوانانی که بزرگ می شوند. در زمان ِ زندگی ش چندین جایزه ی ادبی دریافت کرد که نشان از تایید داشت، اما خود راضی نبود. نوشت: “دارم با احساس متوسط بودن شکنجه می شوم.” رو به خواننده اش نوشته است: “زندگی ت با خواندن داستان هام قابل تحمل تر نخواهد شد. سبک تر نخواهد شد. اصلا فرقی نخواهد کرد. خواندن اش را به تو توصیه نمی کنم.”از انتظار خوانندگان گله مند بود و از این که تحریریه ی نشریات او را می دوشیدند. وقت فکر کردن نداشت. در نامه به دوستانش نوشته است که از زندگی “حشره وار”ش شرمنده است و از این ترس که نتواند بنویسد. نوشته است که زندگی ادبی ش با نوشتن نامه ی خودکشی ِ نخستین آغاز شده و در ادامه ی زندگی تنها خواسته است همان نامه را گسترش دهد و تبدیل به مجموعه ی کار ادبی بکند. پس از مرگ اش این یادداشت پیدا شد: “من نه از سر  نفرت به  شما که به خاطر نفرت از نویسنده گی است که می میرم. همه انتظار زیادی از من دارند.” جنگ جهانی دوم آغاز شده بود. ژاپن به “پرل هاربر” حمله کرد که می تواند به گونه ی آغاز خودکشی ِ ملی دیده شود، همان گونه که فروافتادن بمب اتمی امریکا بر هیروشیما و ناکازاکی می تواند آغاز خودکشی جهانی ِ بشریت به شمار آید. دازایی به دلیل بیماری جسمی از جنگ دور ماند و ارتش نیز او را فرانخواند. سال ۱۹۴۶ در “سال نمای درد“، از جنگ که به نام خدا-امپراتور در جریان بود نوشت. آن جا همه ی چیزهایی را بیان کرد که روشن فکران ژاپن می خواستند بگویند اما شهامت اش را نداشتند. “رهبران ما همه گوساله بودند. حتی به سطح اندیشیدن منطقی هم نرسیدند. به هر شکلی ما را ترور کردند. با استفاده از نام امپراتور ما را ضایع کردند. من امپراتور را دوست دارم. او را خیلی دوست دارم. اما شبی رسید که پنهانی نفرین اش کردم. ژاپن باید خود را بی چون و چرا تسلیم می کرد. احساس شرمندگی می کردم. آن قدر شرمنده بودم که نمی توانم بیان کنم.” نوشته است که داشت محافظه کار می شد. “در ده ساله گی ت دموکرات، در بیست ساله گی ت کمونیست، در سی ساله گی ت جمال پرست، در چهل ساله گی ت محافظه کار. تاریخ آیا همیشه خود را تکرار می کند؟ امیدوارم چنین نباشد.” دازایی که هرگز محافظه کار نبود به آرزوی روزی ماند که “راه ِ ناب اندیشیدن بر این سرزمین بوَزَد.” او “بهشتی آنارشیستی” را در نظر داشت که “بر اساس اندیشه ی اخلاق گرایان فرانسوی، امپراتور نماد ِ خطا ست.” امپراتور به مثابه ی نماد خطا؟ بین سال های ۱۹۴۱ تا ۱۹۴۵، یک میلیون و هشتصدهزار ژاپنی به نام ِ امپراتور هیروشیتو کشته شده بودند. تعداد سربازان و شهروندان کشورهای دیگر که در جنگ جان باختند در این آمار به حساب نیامده اند. این که نماد ِ خطا در سال ۱۹۴۶ به عنوان جنایت کار جنگی محاکمه نشد، پرسشی است که دیپلمات ها و اهل سیاست باید به آن پاسخ دهند. “بهشت آنارشیستی” دازایی، به رغم تحولات سال ۱۹۶۸ هرگز تحقق نیافت. یکی از کسانی که با چنین بهشتی (دازایی آن را شانگریلا می نامید) مخالفت می کرد، میشیما بود. میشیما پیش از فروبردن شمشیر در شکم اش به سال ۱۹۷۰، در سخنرانی ش از “ژاپن محبوب باستان و سنت هاش”، از “شرف و افتخار، که اساس زندگی سامورایی بود” و از “رویای ژاپن جوان که به عظمت و شکوه دست خواهد یافت” حرف زده بود. دازایی در “سال نمای درد” نوشته بود که باوری به تحول ندارد و از این به احساس دیوانه گی می رسید.“و بعد؟ چهار بی هوده با کوشیده بودم تا به زندگی م پایان دهم. و البته بارها در طول هفته نیز به مرگ فکر می کردم.” این احساس برای خودکشی چنان قوی شده بود که در هر چیزی رابطه با مرگ را می جست. در جای دیگری نوشته است: “به خودکشی می اندیشیدم. اما سال نو هدیه دریافت کردم. یک قواره پارچه برای کیمونو. پارچه کتانی لطیفی با راه راه خاکستری. برای کیمونوی تابستانی. گفتم پس تابستان را زنده می مانم.” در ۱۹۳۹، دو سال پس از جدایی، با معلم بیست و هفت ساله ایشی هارا میشی کو (Ishihara Michiko) ازدواج کرد. زمان کوتاهی به نظر آمد که همه ی درد و رنج جنگ کنار گذاشته شده و آرامش به زندگی ش بازگشته است. شده بود پدر ِ پرکار خانواده و می نوشت و پول در می آورد. در کنارش همان آدم معترض هم ماند. صاحب سه فرزند شد؛ یک پسر و دو دختر. دختر جوان اش یوکو تسوشیما (Yuko Tsushima) نویسنده شد. ۱۷ سال پس از پدر نامزد دریافت جایزه ی آکوتاگاوا شد، اما دریافت نکرد. دازایی، نویسنده ی مشهور؛ روزی،  نامه ای از زنی به نام اوتا شیزوکو (Ota Shizuko) دریافت کرد که کارهای او را می ستود. نوشته بود که وجود خود را در نوشته ها باز می شناسد و انگار نویسنده در وجود او حلول کرده و نوشته است. رابطه ی عاشقانه با این دوستار آثار تا آخرین روز زندگی دوام یافت. گه گاه یک دیگر را می دیدند و گاه نیز نامه می نوشتند تا که روزی، آن خانم تقاضای بزرگی از او کرد: نمی خواهم با من ازدواج یا زندگی کنی، اما می خواهم فرزندی از تو داشته باشم.ادبیات، مرگ و زن، واژه گان کلیدی ِ هستی ِ دازایی اند. در “غروب خورشید” نوشته است: “مردانی که فکر می کنند موظف به وفاداری نسبت به همسران شان هستند، در اشتباه اند. وقتی به زنی برمی خورند و یاد زن خودشان می افتند، چه فکر می کنند؟ که شریف اند؟ که مردند؟ که با این کارشان بر وجدان شان مرهم می گذارند؟ مردی که زن دیگری را دوست می دارد و در حضور همسر خود آه حسرت می کشد، بر ضعف اخلاقی خود صحه می گذارد. این ضعف فوری به همسر نیز سرایت می کند. مرد شاید احساس آرامش کند، اما همسرش را نباید به این دوزخ بکشاند.” بی احساسی؟ بی تفاوتی؟ یا که واژه ی دیگری باید جست؟ مثلن واژه ای یا مفهومی از وفاداری به “زن”؟

دازایی خوب می توانست به درون ِ جان ِ زنانه برود. در بسیاری از داستان هاش، شخصیت اصلی زن است. بیش تر کارهاش درباره ی مشکلات زنان است. میشیما در “مرگ در بعد از ظهر” شرح آیین خودکشی خودش را نوشته بود، اما دازایی بارها و بارها به شرح پایان زندگی ش پرداخته بود و بیش تر هم از نگاه یک زن. به شکل فلوبر (مادام بواری؟ خود من ام). گاه خود را در وجود یک زن می دید، مثل نورا در “خانه عروسکی” از ایبسن. در اندیشه ی خودکشی نوشته است: “برای نورا هم این گونه بود. وقتی از اتاق بیرون رفت و در را پشت سرش بست به این فکر افتاد. یعنی بازخواهم گشت؟” در ۱۹۴۷ در داستان “زن ویون” که شخصیت اصلی به خودش شبیه است؛ از نوش خواری گرفته تا ول گردی و همیشه نیز درگیر ماجراهای عاشقانه و همیشه در وهم و به جست و جوی آرامش، نوشته است: “نمی دانم کجاست و چه می کند. اگر بازگردد مست است و رنگ پریده چون میت آن جا می نشیند، خیره به من و سنگین نفس می کشد. گاهی می زند زیر گریه و اشک هاش از صورت اش جاری می شود و یا بی آن که چیزی بگوید به بسترم می خزد و خودش را به من می چسباند: ‘اوه، دیگه نمی تونم ادامه بدم. می ترسم. می ترسم. کمک ام کن!’ گاهی همه ی تن اش می لرزد و به خواب هم که برود ناله می کند. صبح بعد بی روح است و به مردی می ماند که روح اش را از او گرفته اند.” شیزوکو – دوستار و معشوقه- در فوریه ۱۹۴۷ از دازایی بچه دار شد. زندگی دازایی آشفته تر از پیش بود. نوش خواری ادامه یافت و بیش تر شد، بیماری شدت گرفت، خون تف می کرد و بدون مسکن مخدر نمی توانست آرام باشد. هم زمان با یامازاکی تومی (Yamazaki Tomie) آرایش گر هم رابطه داشت. هنوز می توانست بنویسد اما نه در خانه ی خود. اتاق کارش را به آپارتمان تومی منتقل کرد. شیزوکو در همین جا به سراغ اش آمد تا مژده ی بچه دار شدن را بدهد. دازایی هم راه با دو معشوقه و دوستانی چند جشن نوش خواری به راه انداخت و پس از آن رابطه ش با شیزوکو را قطع کرد. فرزند در ماه نوامبر به دنیا آمد. دختری بود که دازایی او را به فرزندی پذیرفت و نام اوتا هاروکو(Ota Hauko) بر او نهاد که در زبان ژاپنی به معنای “فرزند اوسامو” است. این دختر که در همان سال زاده شدن جوان ترین دختر از ازدواج با میشیکو به دنیا آمده، در ۱۹۶۵ خاطرات مادرش را نوشت و چاپ کرد. یامازاکی تومی، آخرین زن در زندگی دازایی بود. در برخی زندگی نامه ها (تنها در ژاپن بیش از پنجاه زندگی نامه درباره ی دازایی نوشته و منتظر شده است) تومی را “فرشته ی مرگ” هم نامیده اند. در آغاز جنگ ازدواج کرده بود، اما دو ماه پس از ازدواج، شوهرش به جنگ فراخوانده شد و پس از آن هیچ خبری از او شنیده نشد. در ۱۹۴۳ ناپدید شد و در ۱۹۴۷ خبر رسمی رسید که او باید کشته شده باشد. در ۱۹۴۷ با دازایی آشنا شد. همان زمان قصد خودکشی داشت و نامه ی وداع هم نوشته بود و عکسی گرفته بود که باید کنار آگهی مرگ اش چاپ می شد. در یادداشت های روزانه ش نوشته است که رابطه ش با دازایی به تمامی در ارتباط با مرگ بوده است. دازایی در جولای ۱۹۴۷ به یکی از دوستان اش گفته بود که “به خانمی” قول داده است تا ظرف مدتی کم تر از یک سال هم راه ِ او بمیرد.   دازایی به قولی که داده بود عمل کرد. این بار انگار او بیش تر به مرگ وفادار بود تا به هم راه ِ مرگ اش. گفته شده است که که پیش نهاد و تصمیم خودکشی دوگانه از سوی تومی بوده است و برای دازایی دیگر مهم نبوده است که بمیرد، چرا بمیرد، کِی بمیرد و با کی بمیرد. تومی او را رها نکرد و همیشه در اتاق کارش بود، حتی زمانی که روی آخرین نوشته – Guddo-bai  (Good-bye) – کار می کرد و یا زمانی که در می خانه بود. در اتاق کارِ معشوقه ی دل باخته و در می خانه، هم راه ِ نوش خواری تا نهایت ِ مستی. به همسر رسمی ش به کلی بی اعتنا بود. برخی زندگی نامه نویسان نوشته اند که زندگی دازایی از چشم غربی به “اپرای رومانتیک” شبیه است. دازایی خود نسبت به این بی تفاوت بود، گرچه تئاتر، بازیگری و احساسات رقیق را بسیار دوست می داشت.  در “غروب خورشید” از نفرت زندگی ش نوشته است که حاصل درک نشدن از سوی دیگران بود و خود را قربانی همین نفرت می دانست: “زمانی که ادای پخته گی زودرس درآوردم، شایع شد که من به پخته گی زودرس رسیده ام. وقتی ادا درآوردم که زندگی آزادوار در پیش گرفته ام، شایع شد که آدم هرزه ای هستم. وقتی گفتم دیگر رمان نخواهم نوشت، گفتند که دیگر نمی توانم بنویسم. وقتی گفتم چیزی جز دروغ برای بیان ندارم، مرا دروغ گو نامیدند. وقتی ادای پول دارها را درآوردم، شایع کردند که ثروت مند هستم. وقتی ادای بی تفاوتی درآوردم، گفتند بی احساس هستم. اما وقتی از درد به ناله افتادم، گفتند دارم ادا در می آورم. هیچ چیز این جهان درست نیست. معناش این نیست که چاره ای جز خودکشی برام نمانده است؟ با همه ی دردی که داشتم، فریاد برآوردم که خودم را خواهم کشت و اشک ریختم.” جایی خود را کم ارزش نامیده و رو به خواننده گان گفته است که زیادی برایش ارزش قایل بوده اند:“یک پیاز بردار و لایه به لایه جداش کن تا به مرکز برسی. فکر می کنی باید چیزی باشد، بله چیزی باید باشد. پیاز دیگری برمی داری و باز لایه به لایه جداش می کنی، ادامه می دهی و دست آخر: هیچ. غم ِ این میمون را درک می کنی؟” در شب ۱۳ جون ۱۹۴۸ ناپدید شد. روزنامه ها در ۱۵ جون خبر ناپدیدشدن اش را دادند. پلیس به جست و جوی او در کانال تاماگاوا در نزدیکی خانه ش پرداخت. دازایی در یکی از داستان هاش این کانال را “رودخانه ی آدم خوار” نامیده بود. فصل باران آغاز شده بود و کار جست و جو را در رودخانه ای که آبش بالا می آمد، مشکل می کرد.

صبح ۱۹ جون، جسد او که با طناب به تومی یامازاکی (Tomie Yamazaki) بسته شده بود، پیدا شد.

۱۹ جون، سی و نهمین زادروز دازایی یا به حساب ژاپنی ها: چهلمین. این حادثه یادآور میشیما است. در یکی از نوشته هاش آمده است: “دو یا سه سال دیگر چهل ساله می شوم و باید برنامه ای برای باقی زندگی م بریزم. از این که بیش تر از ریونوسوکه آکوتاگاوا زیسته ام احساس خوبی دارم، اما باید کاری کنم که زندگی طولانی تری داشته باشم. میانگین سن مردان در دوران برنز هجده بود و در زمان رومیان بیست. آسمان ِ  آن زمان باید پر از جوانان زیبا بوده باشد. حالا باید وحشت ناک باشد. مرد که به چهل ساله گی رسید نباید فکر کند که زیبا خواهد مرد. هرکاری هم بکند، زشت خواهد مرد. باید خود را وادار به زیستن کند.” میشیما در چهل و شش ساله گی خودکشی کرد. پس از سخنرانی معروف که معلوم نیست کس دیگری نوشته بود و آیا به تمامی بر نوار ضبط شده است یا نه. دازایی نامه های متواضعانه ای برای خانواده و دوستان اش به جا گذاشت. در یکی از کتاب هاش، بریده ای از شعر پل ورلن را نقل کرده است: “لذت و وحشت انتخاب اند هر دو را در خود دارم.” همان گونه که در زمان هاراکیری میشیما، معشوقه ی دانش جویی حضور داشت که می خواست هم راه ِ استاد بمیرد، در “جوشی” دازایی و دوست دخترش هم دانش جویی حضور داشت که از سر وفاداری، هم راه با نویسنده ی بزرگ به “جونشی –مرگ سه گانه” تن داد. همه ی این واژگان ژاپنی که یک منظور را می رسانند اما به یک معنا نیستند، به همان برف ِ آبکی و برف ِ آردی، برف ِ تگرگی و برف ِ پر ِ قویی، برف ِ خشک و برف ِ چسبیده، برف ِ یخین … شباهت دارند. یک سال پس از مرگ دازایی، نویسنده ی جوان تاناکا هیده میتسو (Tanaka Hidemitsu) بر گور نویسنده ی بزرگ و محبوب اش و از سر وفاداری به او خودکشی کرد. هنوز هم خودکشی در روز خودکشی دازایی و بر گور او از اخبار مهم رسانه های ژاپن است.  روز ِ مرگ ِ او همان زادروز ِ اوست. اکنون دیری از مرگ او گذشته است. از مرگ او که می گفت: اتاقی برای امیدواری ندارم.

” نوشته بود: مرا ببخشید که زاده شدم.”

 برخی منابع :

زندگی و مرگ اوسامو دازایی / کوشیار پارسی

اوسامو دازایی… قدرت الله ذاکری… شماره ی ۴ مجله تجربه

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

مطالب پیشنهادی