خواب قصه

گریه چشامو خیس می کرد

خیلی دلم گرفته بود

از خواب قصه بر می گشت

عاشقی با روی کبود

برام می گفت از اون روزا

که عشق بود و یاد خدا

اما حالا غریب شدن

از هم دیگه این آدما

برام می گفت از گلخونه

از نسترن از رازقی

تا گفتم از شقایقا

برام می گفت از عاشقی

برام می گفت از آسمون

از خواب سرخ خونمون

از کوچه ای که پل می زد

به طاق هفتا آسمون

دلم می خواس که بنویسم

فکرم ولی جایی نرفت

پشت سکوت شیشه ای

دلم غریبانه شکست

دلم می خواس مثل کویر

باشم وقتی اشک می ریزی

غم پرنده ای اسیر

باشم وقتی که لبریزی

دلم می خواس از یاس عشق

پل بزنیم واسه عبور

بدوزیم از ستاره ها

پیرهنی واسه راه دور

دلم می خواس گذر کنیم

از کوچه های خاطره

دوباره عاشقی کنیم

که بچگی از یاد نره

دیگه می خوام به خواب برم

پشت حضور آرزو

می خوام تو رو پیدا کنم

باهات کنم که گفتگو

دلم می خواس دل بکنم

دنیای بی نصیبیه

وقتی که شعر تموم می شه

چه احساس غریبیه

آخه دلم گرفته بود

راهی به جزء گریه نبود

آخه که دستی اومده

تو رو از لحظه هام ربود

دلم می خواس که بنویسم

نمی دونم اما ز چی

بنویسم ام بگو

برای کی برای کی

۱۳/۱۱/۸۳ پایان

از این نویسنده بیشتر بخوانید: