تخت

وقتی چشات آروم می میره روو بستر پاییزی این تخت
وقتی تنت آروم می گیره روی تنم بعدِ نبردی سخت
موسیقی گرم نفسهاتُ…! احساس من اینه که خوشبختیم
احساس من اینه که آرومیم تا لحظه ای که هردو روو تختیم
تا انتهای بازی دلچسبه؛ هردو ازین بازیچه خوشحالیم
محصور در تنهایی محضیم؛ فِک(ر) می کنیم همدیگرو داریم
ثانیه ها زنجیر دستامون…! مثه یه سایه نقطه چین می شیم
مسحور این امنیت مطلق؛ آغوش، نه! دیوار چین می شیم
حس می کنم همیشه توو خوابیم؛ احساس این ثانیه ها خوبه
روو پلک تو آروم می گیرم تا یک نفر بر درب می کوبه
توو چشم من بی وقفه پا می شی؛ توو چشم من بیدارِ بیداری
پایان تلخ داستان ما؛ پاتُ توی این قصه می ذاری
سُر می خوری توو خاطرات من!همدیگرو آروم می بوسیم
آیینه قدّیه، چشمامون ؛ توو انتهای قصه می پوسیم!

از این نویسنده بیشتر بخوانید: